blogsTemplates for your blogpersianblogpersianyahoo
هر کس نیکو بپرسد، بداند . [امام علی علیه السلام]
هویج

  نویسنده: یلدا محمدی  
 
دوستی مسؤلیتی شیرین است، نه یک فرصت.
اگر دوستت را در تمامی شرایط درک نکنی ، او را هرگز درک نخواهی کرد.
دوست تو حاجات برآورده ی توست.
او کشتزار توست که در آن با مهر بذر می افشانی و با سپاس درو می کنی.
او سفره ی تو و اجاق توست ف زیرا با گرسنگی به نزد او می آیی،و برای
آرامش و صفا، او را می جویی.
دوست من،تو دوست من نیستی،اما چگونه می توانم به تو بفهمانم؟
راه من، راه تو نیست، با وجود این، با هم گام برمیداریم ، دست در دست هم.
خوش بود که در دوستی غرضی در میان نباشد، مگر ژرفا بخشیدن به روح.
زیرا عشقی که جز گشودن راز درونش طالب چیز دیگری باشد ، عشق نیست ،
دامی است گسترده ، که جز بیهودگی در آن نمی افتد.
دوستی با آدم نادان به اندازه ی آدم مست ، احمقانه است.
جبران خلیل جبران
                                                                     

 
   
شنبه 29 تیر 1387 ساعت 8:20 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

((  خیلی سخته کسی رو که خیلی دوستش داری در کنار


یکی دیگه ببینی و بازم براش آرزوی خوشبختی بکنی


و به خاطر عشقی که به اون داری خودت رو


از بودن در کنار دیگری تا ابد محروم کنی. ))


 


 


((  خیلی سخته کسی که دوستت داشته دقیقا


زمانی که بهش دل می بندی و دل کندن از اون


برات سخت می شه بهت بگه تمام عشقش دروغ بوده ))


 


 
   
جمعه 19 بهمن 1386 ساعت 11:46 صبح

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است


باز این چه عزا و چه نوا و چه ماتم است


 


ایام سوگواری ابا عبدالله الحسین رو به همه تسلیت عرض می کنم.


یادمان باشد حسین و 72 تن از یارانش برای چه کشته شدند


حسین کشته شد تا اسلام زنده بماند


تا ما اسلام را زنده نگه داریم .


امام حسین (ع) کشته شد تا دین از بین نرود تا مردم


یادشان باشد حسین که بود.


شهادت سالار شهیدان بر همه ی مسلمانان جهان تسلیت باد.


 


( یا ابا عبدالله الحسین )


 
   
پنجشنبه 20 دی 1386 ساعت 9:1 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

دلم می خواد پر بکشم به انتهای آسمون


اونجا که هیچ پرنده ای نباشه توی آسمون


آسمون دل من همیشه پر ستاره بود


وقتی تو رفتی از پیشم دیگه ستاره ای نموند


قلب من پر از غمه قلب تو پر شادی


چشمای من بارونی و چشمای تو مهتابی


تو تنها همدم منی تو این شبای بی کسی


چرا می ری از پیش من با دو تا بال کاغذی


 


از :یلدا


 
   
سه‏شنبه 18 دی 1386 ساعت 6:58 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

کاش!


       شب می شد و از دور تو را می دیدم


کاش!


       گل بوسه ی لبخند تو را می چیدم


کاش!


       یک بار تو در خلوت من می ماندی


       راز پنهان مرا از نفسم می خواندی


کاش!


       مهرم به درون دل تو می تابید


کاش!


      سیر نگهم در نگهت می خوابید


کاش!


      یاد رخ من مست و خرابت می کرد


کاش!


     افسون دلم نقش بر آبت می کرد


کاش!


     افسانه ی عشقم به دلت جا می شد


کاش!


     دنیا ز شعف غرق تمنا می شد      


     


 


 
   
سه‏شنبه 18 دی 1386 ساعت 2:32 صبح

  نویسنده: یلدا محمدی  
 




زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،پرشی دارد انداز? عشق

.زندگی چیزی نیست،
 که لب طاقچ? عادت از یاد من و تو برود.زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
 زندگی لمس تنها یی ماه،فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
 زندگی مجذور آیینه است.
 زندگی گل به توان ابدیت ،
 زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،زندگی هندس? ساده و یکسان نفسهاست .
 هر کجا هستم باشم،آسمان مال من است.پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است.





می خوام از زندگی بگم، از زندگی که خدام به من داده ،
از زندگی که به من داده تا ازش استفاده کنم

.نمی دونم چرا بعضی از آدما اینقدر از زندگی نا امیدن،نمی گم خودم نا امید نمی شم،نه!
ولی هر وقت نا امید شدم
 می رم سراغ خدای خودم،می رم سراغ خالقم،می رم و باهاش درد و دل می کنم
 .اون موقع هست که آروم می شم و می فهمم زندگی یعنی چی؟      زندگی یعنی کی… !
 اگه از بعضی آدما بپرسی تولد رو توصیف کن ، می گه بدترین لحظ? عمرم .
 آخه یکی نیست به اینا بگه خدا هیچوقت چیز بدی رو به بنده هاش نمی ده
، این ما هستیم که بلد نیستیم ازشون درست استفاده کنیم.
 باید مطمئن باشیم اگه متولد شدنمون به ضررمون بود خدا هیچوقت ما رو نمی فرستاد اینجا.
 این مشکل ما آدماست بلد نیستیم درست زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.
 ما آدما بلد نیستیم در برابرنعمت هایی که بهمون داده میشه سپاسگزاری کنیم،
 گرفته از کمک هایی که بنده های خدا بهمون می کنن تا نعمت هایی که خود خدا بهمون می ده.
 مشکل بزرگ ما اینه که عادت نداریم سختی بکشیم،
می خوایم همه چیز حاظر و آماده باشه نمی خوایم برای بدست آوردن چیزی که می خوایم تلاش کنیم،به همین علت که زود نا امید می شیم .
زندگی فقط این نیست که بشینیم و خواسته هامون رو از خدا بخوایم،

زندگی یعنی تلاش خودمون برای بدست آوردن همه چیز،چیزی رو هم که بدست نمی آوریم یا خدا به ما نمیده،حتما حکمتی داره.
باید سعی کنیم یه زندگی عالی داشته باشیم،زندگی که فقط پول نیست

،مهم اینه که خدامون از ما راضی باشه.مهمتر از زندگی این دنیا ی فانی زندگی اون دنیا ی جاوید است.


                                           


از: یلدا


 


             


 
   
جمعه 14 دی 1386 ساعت 7:21 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

خانة دوست کجاست ؟


در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد .


رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :


(( نرسیده به درخت کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تر است و درآن عشق به
اندازة پرهای صداقت آبی است . می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد، پس به سمت گل تنهایی می پیچی، دو قدم مانده به گل، پای فوارة جاوید اساطیر زمین می مانی وتو را ترسی شفاف فرا می گیرد. در صمیمیت سیال فضا، خش خشی
 می شنوی ، کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانة نور و از او می پرسی خانة دوست کجاست.))


 


...سهراب سپهری...


 
   
جمعه 14 دی 1386 ساعت 12:59 صبح

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

به نام خداوند بخشنده و مهربان


غدیر جستجو گر نشانه ی تو یا علی غدیر دیده بارها تبسم تو یا علی


عید غدیر خم را به تمامی وبلاگ نویسان تبریک عرض میکنم.


این عید فرخنده رو به همه ی مسلمونای جهان،تمام سیدها،خونواده ی خودم و تمامی دوستام تبریک می گم.



اسلام به جز یاد علی پایه ندارد


قرآن به جز نام علی آیه ندارد



گفتم بروم سایه ی لطفش بنشینم


دیدم که علی نور است سایه ندارد




پیشاپیش این عید ولایت رو به همتون تبریک می گم.


مولا علی همیشه یارتون


 
   
جمعه 7 دی 1386 ساعت 5:35 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

 



شبی است بارانی، هوا تاریک است حتی نور مهتاب هم دیده نمی شود.
از پنجره ی اتاقم کوچه را به تماشا می نشینم . بوی خاک و باران در هم پیچیده و مشام مرا
می نوازد.چه بوی دل انگیزی است. صدای رعد و برق می آید. کوچه ساکت است،همه در
خوابند،تمام شهر در خوابی عمیق و سنگین فرو رفته است.کور سویی از انتهای کوچه نگاهم
را به خود جلب می کند.پنجره را می گشایم. باران صورتم را نوازش می کند.چه بارانی است.
آسمان دارد با قطرات باران عشق بازی می کند.خود را به جلو می کشم تا انتهای کوچه را ببینم.
ولی چیزی نیست شاید خیالی بیش نبوده است.پنجره را می بندم .از صدای برخورد قطرات باران
با پنجره به وجد می آیم.از کودکی عاشق قدم زدن زیر باران بودم . حتی اگر باران بشدت ببارد.
ابرها انگار با هم سر جنگ دارند.پس از هر برخوردشان با هم صدای رعد و برقشان به گوشم میرسد.
چه صدا و چه نور زیبایی.اینبار صدای دیگری به گوشم می رسد.نه!صدای رعد و برق نیست.پس
صدای چیست؟پنجره را دوباره می گشایم. سایه ای می بینم!سایه ای که به طرف داخل کوچه می آید.
می ترسم نگاه کنم،ولی به خود جرئت میدهم و نظاره گر می شوم. سایه را بهتر میبینم ،خمیده است،
دارد چیزی می خواند! چه صدای غمگینی دارد!غمی در عمق صدایش نهفته است.
من این سایه را میشناسم!؟آری این سایه ی من است.سایه ای که زیر مشکلات خم گشته وصدایش از
نامردی های این دنیا و مردمش غمگین گشته،ولی هنوز صبور است.صبوری را در چهره اش
می توان دید.
دیگر سایه را نمیبینم،از شدت باران نیز کاسته شده،ابرها دیگر با هم سر جنگ ندارند و صدای
رعد و برق نمی آید.پنجره را میبندم و به روی تخت می روم.نام خدا را بر زبان می آورم و به
امید روزی بهتر و زیباتر پلکهایم را بر روی هم می گذارم.



از:یلدا




 
   
جمعه 7 دی 1386 ساعت 5:33 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

وصیت نامه


وقتی که خاکم می کنید بهش بگین پیشم نیاد
بگین که رفت مسافرت بگین شماره ای نداد
یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه
طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه
دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید
هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید
نذارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه
نمی خوام هیچوقت تنمو توی گورم بلرزونه
برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره
برو نمی خوام ببینی خونه ی من خالی شده
همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده
اون که می گفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد
رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد
بهش بگین نشست به پات بهش بگین نیومدی
 بگین هنوز دوستت داره با اینکه قیدشو زدی
نشونی قبر منو بهش ندین خوب میدونم
میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه
برو آتیش به قلب من نزن بذار نگاهت از یادم بره
بذار واسه همیشه قلب من چال بشه با من کلی خاطره
می خوام رو سنگ قبرم این باشه : طلوعی که خیلی غم انگیز بود
قشنگترین خاطره ی عمرم غروبی که خیلی دل انگیز بود
رو سنگ قبرم بنویس : روزی اومد با امید آخر
ولی حالا بدرقه ی راهش داغی که مونده رو دل مادر


علیرضا & حمید رضا


 
   
سه‏شنبه 27 آذر 1386 ساعت 5:57 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

کجایی؟


کجایی؟کجایی تنها تک ستاره ی آسمان تنها ییم. نمی دانم چگونه دلت راضی شد که اینگونه دلم را بشکند. نمی دانم چگونه توانستی تنهایم بگذاری. تو که می دانستی تنهایم . آخر چرا تو. تو با همه ی دانسته هایت. مرا با همه ی چرا هایم تنها گذاشتی.
نمی دانم هیچگاه از خود پرسیدی مرا چه شد؟ منی که زندگیم را به دستان تو سپرده بودم. هیچگاه فکر نمی کردم که روزی تو هم مرا رها کنی و شاید در پی عشق دیگری بروی . پس از رفتنت کوچه ها را به دنبالت گشتم ،همان کوچه هایی که روزی از تو نشانی داشت. باز هم دوباره به داشتن سایه ات ، سایه ای خیالی بسنده کردم . بارها و بارها با خود گفتم : شاید از من بریدی ،منی که هستی ام را به پای چشمانت ریختم .
در پی عشق دیگری رفتی؟ یا بی هدف بودی؟ شاید خواستی مرا بشکنی؟ شاید هم رفتی که فقط رفته باشی. هرچه باشد به من نگفتی . دلیل رفتنت را هیچگاه ندانستم. حتی آن زمان که چشمان آسمانیت قلب زمینی ام را به تمسخر گرفت. رفتنت مبهم بود ، به ابهام ستارگان آسمان . آخر هدفت چه بود ؟ چشم انتظاری من یا تنها گذاشتنم ؟ هرچه بود تو رفتی و من در انتظار تو چه روزها و شبهایی که در تنهایی گریستم. بدون دستهایی برای پاک کردن اشکهای تنها یی ام و حرفها یی که قلب مجروحم را التیام بخشد.
آنقدر امید بازگشتت را داشتم که هر روز کوچه ی تنها یی ام را چراغانی کردم . کاش می دانستی اشکهایم را برای تر کردن کوچه ی تنها یی ام عرضه داشتم که نکند گرد و خاکی خاطر زیبایت را مکدر کند.دیدی چقدر عزیز بودی و ندانستی.
به یاد عشقمان همان عشقی که تنهایش گذاشتی باغچه ی تنها یی ام را پر کردم از گلهای رز. رز سرخ، نشان عشق .رزی را که شاید روزی از دستان سبز تو بگیرم .
با انکه مرا شکستی هیچگاه فرا موشت نخواهم کرد. تویی که یادت را در قلبم ، نامت را بر زبانم و تصویرت را در ذهنم جاودانه کرده ام. لحظه لحظه ی زندگی ام را با یاد تو می گذرانم. اما چه زندگیی ، تو که آن را از من گرفته ای ،همان روز که رفتی و دلیلش را نگفتی.
قسم به آفریدگار هستی ، قسم به آفریننده ی عشق و قسم به آیین پاکمان که فرا موشت نمی کنم. پس بازگرد و تنهایی ام را به بودن در کنارت تغییر ده. بیا تا این بار کوچه ی زندگی را با هم چراغانی کنیم بیا که این بار رزها را با عشق ابدیمان بکاریم. بیا و قلب شکسته ام رادر دستانت بگیر.


 رفت در ظلمت غم آن شب و شبها ی دگر هم     
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...


 


 


از : یلدا


 
   
سه‏شنبه 27 آذر 1386 ساعت 2:45 عصر

  نویسنده: یلدا محمدی  
 

 


دیشب صدای گریه خواب از سرم ربود


دیشب نوای گریه ی تو جان از تنم ربود


دیشب دوباره زماه می چکید اشک


اشکی که در پی آن، جان من ربود


 
   
یکشنبه 25 آذر 1386 ساعت 10:29 صبح